خرید بک لینک

جشن سینت پتریکه

یه گوشه دپارتمان برای خودشون حصار کشیدن و میرقصن و میشنگن

حراست دانشگاه واستاده و همینطوری که داره قرش میریزه گواهی نامه ها رو چک میکنه و دستشون یه دستبند میبنده که یعنی سن قانونی الکل خوردن و رد کردن

یاد حراستهای روانی مون افتادم

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 19:06

این هفته برای خونه نبودن هفته خوبی نیست. 

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 6:42

نشستم توی اتاقی که ذوق میکردم با پول خودم fuish کردم زار می زنم.مهاجرت دقیقا همین پخ است.از سر صبح نرفتم دانشگاه که امروز چهارشنبه سوری است و دلم میخواهد با خانواده پرسروصدایم حرف بزنم.چند بار زنگ زدم به همه. به چند نفر پی ام دادم.به بابا اس ام اس دادم.آخرش  دو تا پیام ویدیویی برای مامان

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 6:42

هیچ چیز، تَکرار میکنم هیچ چیز از مرد بزدل  بدتر و ترن آف تر نیست. 

*

جمعه یه تمرین مهم و سنگین و باید به مدت 20 دقیقه ارائه بدم سر کلاس که براش هیچ کاری نکردم هنوز. عجیب بیخیالم. 

معمولا بیشتر از اینها مسئولیت پذیرم.

احساس میکنم تاثیر کیفیت پایین زندگی اجتماعی این روزامه.

بگو چه چاره  کنم؟

*

 خوراک لوبیا میپزم و عقرب  زلف کجت گوش می  دم و بعدش قراره با یکی بریم آزبورن پیاده روی و شاید کیک بخوریم.


برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 6:42

قرار بود امروز شروع کنم به درس خوندن، ولی یه طوری کلافه و خسته ام و اصلا دست و دلم به درس و مشق نمیره.دیروز شنبه خوبی بود. هفته سنگینی داشتم، تصمیم گرفتم فقط استراحت کنم.برای نهار میرزاقاسمی  درست کردم (و غذای سنتی به اون  خوشمزگی رو با یه نون ترتیلای مسخره خوردمش که مصداق خنده ب

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 13:52

نرد چرکولک بیخوابی هستم که دو روز است فقط چایی  و قهوه و چیتوز  و کیک  می خورد  و تند تند پشت لپتاپ چیز تایپ می کند.

باید بروم حمام، باید غذا بپزم، باید خرید کنم، باید هیتری که دل و جگرش را  بیرون ریختم  را تعمیر کنم، باید بخوابم!

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 21:18

I don't like guys who start flirting very soon!!

:-rollingeyes

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 22:43

در زندگی قبلی، یک  روز ماهی خوردم و مسموم شدم. تا دو روز به اجبار فقط مایعات و دم نوش  های نفرت انگیز خوردم.

بُنوای محبوبم آمد به بالینم، گفتم آنقدر گرسنه ام که ترجیح میدهم بمیرم. خیلی غمگین شد و  گفت این که تو  غذا میخواهی و من نمیتوانم غذا در دهان کوچکت بگذارم مرا غُنج1 میکند. بعد گفت که تا وقتی حالم خوب شود فقط آب می خورد.




1 cela me ronge  اصطلاحی ست فرانسوی، یعنی  مرا میخورد، ولی غُنج خوردن معمولی نیست. یعنی وحشیانه جویدن. 

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 22:43

من ابسولوتلی عاشق این آهنگم. معجزه کوهن! به نظرم بهترین  لیریکسیه که نوشته. (لیریکس در ادامه مطلب)انقدربه این آهنگ گوش دادم امروز که موقع راه رفتن قدم هامو سه تایی بر میدارم!*تا این وقت شب هنوز دانشگاهم! کمتر از دو ساعت مونده  به ددلاین پروپزالم و چند ساعت بیشتر نیست که شروعش کردم.یا تموم میشه و آپلود میکنم،  یا ددلاینش میگذره و میرم خونه.  [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 22:43

//داشتم برای سیما تعریف میکردم، دلم خواست اینجا هم بنویسمش...یه ویدیو داره توی تلگرام پخش میشه با این عنوان:«ایران فدای اشک و خنده تو...ایران اگر دل تو را شکستند..»اجرای بچههای موسسه توانبخشی همدم #مشهد*ترانه ایه که سالار عقیلی برای معمای شاه خونده.اواخر آذر بود - هنوز ایران بودم-  پیاده از دانشگاه برمیگشتم. قرار بود برم خوابگاه مریم تو نیایش.بعد از ظهر تیپیکال پاییزی بود. هوا خنک بود و تقریبا کسی توی پیاده  رو نبود.هندزفری تو  گوشم بود و آهنگ ها برای خودشون شافل میشدن. نرسیده به پارک ملت این آهنگ شروع شد. حتی نمیدونستم چطوری سر از گوشی من درآورده. کی دانلودش کردم... زیاد  خوشم نمیاد از این جور محتواها. سالار عقیلی شروع کرد به خوندن..."ایران فدای اشک و خنده تو دل پر و تپنده ی توفدای حسرت و امیدت رهایی رمنده توایران اگر دل تو رو شکستن تو را به بند کینه بستنچه عاشقانه بی نشانی که پای درد تو نشستنکلام شد گلوله باران به خون کشیده شد خیابانولی کلام آخر این شد که جان من فدای ایرانتو ماندی و زمانه نو شد خیال عاشقانه نو شدهزار دل شکست و آخر هزار و یک به

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 22:08

برای یکی از درسهام یه پروژه باید کار کنم که فقط پروپوزالش 20 درصد نمره نهاییه و من هنوز حتی  در مورد ایده م مطمئن نیستم که نوشتن و شروع کنم. ددلاینش پنجشنبه ست. دو تا مقاله هم تا فردا بایدبخونم که خیلی دلم میخواد امشب بشینم بخونمشون و تموم شن.سه شنبه هم  هم جلسه تزمو دارم و باید حرفی برای گفتن داشته باشم و هم یه جلسه برای پروژه اون کمپانی که استادم باهاشون همکاری داره... پنجشنبه هم ددلاین کاریه که این هفته باید به شرکت تحویل بدم. (یه شرکت خارجی که یه هفته ست توش کار پاره وقت شروع کردم و درآمد خوبی داره)تازه اگر تا پنجشنبه جون سالم به در ببرم باید برم دنبال کاغذبازی های خونه و اجاره نامه رو به اسم خودم بکنم که بتونم مالیاتی که روی هر اجاره میدم و پس بگیرم.*سر ظهر کلافه شدم از  کارهایی که داشتم، رفتم برای خودم پیتزای خوشمزه درست کردم و با  چیپس و نوشابه و سریال تکراری خوب خوردمش.عصرم یکم دیگه ادامه دادم و باز احساس خستگی کردم.یه چایی دارچین گذاشتم و رفتم دوش گرفتم. یه دست لباس تازه صورتی برداشتم و یه قسمت سریال دیگه دیدم و چایی دارچین و کیک شکلاتی خوردم و لا

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 3:33

تهران من از تو هیچ نمیخوام...

جز تکه پاره های عزیزانم


#پلاسکو

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:01

مرسی از دایرکت هاتون... خوبه حالم. زندگی رو به راهه. پر از صلحه. تو این آپارتمان موقتم تنهام. خیلی وقتها فقط صدای نفس های خودم و اعلام حضور یخچال و شوفاژ و بعضی وقتا بوق ماشین ظرفشویی لباسشویی چیزی میاد.بچه های آزمایشگاه و استادم خیلی مهربون و ساپورتیو هستن. برف های هر روز صبح از ته اعماق دلم خوشحالم میکنه! از وقتی من اومدم هوای اینجا عجیب گرم شده ولی هنوز میتونم لباس  های گشاد و لایه لایه و cozy بپوشم.کوزی گفتم یادم افتاد، این شهر خیلی فضای کوزی داره. فضای ساکت و آدم های باحوصله و صمیمی! سر صبح با هرکی چشم تو چشم بشی بهت سلام میده و میگه روز خوبی داشته باشی یا میگه Nice weather today-eh؟یه کلید برای آفیس و یه میز و یه لپتاپ و یه مانیتور دسکتاپ 28 اینچ بهم دادن، تجهیزات آزمایشگاه هم به نظرم خوبه. با تلفظ اسمم مشکل دارن اینجا، بهشون گفتم میتونن ورژن کوتاه شده شو استفاده کنن...موهام دقیقا انقدری بلند  شده که نمیدونم باهاشون چیکار کنم، نه در حدیه که خودم ببافم، نه دلم میخواد مثل دم خرگوش ببندمشون بالا سرم. ولشون کردم به حال خودشون، هر روز نور و برف و باد میخو

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:01

خیلی خسته ام این روزها. خسته راضی!دیروز رفتم و چند جور گوشت  خریدم. امروز تقریبا همه رو تبدیل به غذا کردم.بعضی از بچه ها طعم گوشت هایی که حلال نیستن و دوست ندارن و میگن مزه خون ازش حس میکنن. به نظرم مساله چطوری پختنشه، وگرنه استیکی که تو رستوران میخوریم  که مزه خون نمیده.نهار کلی کتلت خوردم. برای بار  اول بعد از حدود یه هفته سیر شدم! چون غذاهایی که میخوردم بیشتر جانک فود بود یخورده بیشتر نمیخوردم. مثلا چهار تا ناگت، یا یه برگر کوچیک، یا یه لیوان شیر!کلی قرمه سبزی و قیمه بادمجون پختم و فریز کردم برای هفته های پیش رو، ولی حسابی خسته شدم تا تموم شه.هنوز تخت ندارم و این مساله خیلی دردنا ک تر از تصورتونه!دیشب از فرط خستگی پاهام باد کرده بود و ضربان داشت، ولی دستم حال نداشت  ماساژشون بده انقدر گوشت چرخکرده ورز داده بودم!یه تکلیف تپل دارم که هنوز روش کار نکردم. باید تا دوشنبه صبح نشده به جاهای خوبی برسه. با همه خستگی ها و  سنگین بودن مسئولیت ها، دارم سطح جدیدی از استقلال و تجربه میکنم که خیلی لذت بخشه! شبیه اولین باری که کمکی های دوچرخه مو درآوردم و شروع کردم تند

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:01

یکی از دلایلی که خیلی از تصمیمم برای مهاجرت و جایی که الان هستم راضی م میکنه، سوپروایزرمه. خیلی آدم فهیم و دوست داشتنیه و واقعا بلده رابطه شو چطوری با دانشجوهاش مدیریت کنه. خیلی صمیمی و در عین حال جدی و کاربلده. تمام ابعاد زندگی دانشجوهاش براش مهمه و پیگیره. مثلا قبل جلسه رسمی میگه اول بگو ببینم تخت گرفتی یا نه؟ آپارتمان جدید چطوره؟ و ...سر یه دعوای احمقانه با یه همگروهی که به جاهای باریکی کشیده شد و حرفهای ناجوری زد ( و منم گروه و شکستم و کارمو تنهایی تحویل دادم) گفت ماجرا رو تعریف کنم و شدیدا از برخورد اون عصبانی شد و ساپورتم کرد.با استاد درس و سوپروایزر پسره حرف زد و خیلی اصرار کرد که رسما ازش شکایت کنم، که قبول نکردم.جالبه مساله ای که انقدر سرش ناراحت شد برای ما تو ایران کاملا عادیه و نهایت ری اکشنش یه نچ نچ کردن و سر تکون دادنه. 

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:01

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات

بخواست جام می و گفت راز پوشیدن...

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:01

کل آخر هفته رو درگیر پروپوزال نوشتن بودم. یه مقاله  میخوندم که  نوشته بود ثابت شده برای اینکه سلامت روانی داشته باشیم باید هر روز تا یه حد خاصی تجربه لامسه داشته باشیم، حتی اگر این لامسه کژوال از طرف یک غریبه باشه که حس خوبی بده (مثل دست دادن یا دست روی شونه کسی گذاشتن موقع صحبت کردن).

یه حساب سرانگشتی کردم دیدم غیر  سه چهار مورد دست دادن رسمی تو بلاد غربت، آخرین لامسه ای که تو  یک ماه اخیر داشتم بغل های آکوارد تو فرودگاه بودن.

سلامتی روانی مای اَس!

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:01

دیروز خود را چگونه گذراندید؟

به هشت ساعت بستن وسایل آیکیا به تنهایی و گوش دادن به جاز، و سپس خوابیدن از ساعت ۱۰ شب در اتاقی که بالاخره حس "خانه" می دهد.


برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:01

داشتم با یکی چت میکردم که یکم باهاش رودرواسی دارم، معمولا رسمی حرف میزنیم، میخواستم بنویسم aha (آها)، کیبورد لپتاپ رو فارسی بود، تبدیل شد به "شاش". :)))))))))))

ازونجایی که سرعت تایپ  کردنم از سرعت آنالیزم بیشتره اینتر و زدم رفت و بعد به اسکرین نگاه کردم و زدم زیر خنده!

نامرد نکرد به روم نیاره گفت شاش چیه!

منم صادقانه توضیح دادم و معذرت خواهی کردم! :))))

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:01

لحظه ابسوردی بود.نمیدونم حتی باید ثبتش کنم یا نه!ساعت از یک بامداد گذشته بود. هوا سرد بود و زمین یخ زده. وایستاده بودم قطار  پر  سر و صدا از روبرو رد بشه که بتونم برم اون طرف خیابون.قطار هیپنوتیزمم کرده بود انگار.فکر کردم مدتیه که کسی رو دوست ندارم. حتی روی کسی کراش ندارم. هیچکس. حتی یک نفر. خیلی راحت میتونم برای دوست داشتنی نبودن هر مردی دلایلی پیدا کنم. خیلی راحت و بی دلیل. انگار نگران نیستم آدمها از من خوششون نیاد. وقتی خوابم میاد بدون هیچ فیلتری بداخلاق و بی حوصله میشم و تا وقتی که به کسی توهین نکنم، انگار مهم نیست که چقدر مطابق اتیکت رفتار میکنم.گلوم سوزش داشت و نگران کارهای نکرده بودم و قطار تموم نمی شد و خیلی ابسورد بود این فکرها... خیلی!*"همین که بیاید شانه ام را ببوسد و منزجر نشوم برای من کافی ست."

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:01

آب ریزش بینی داشتم، یه جمله بنگالی برام خوند و اینجوری معنیش کرد:let the shokuntola (a specific type of ghost) leave and give me back my stolen kingly noseگفت بچه که بوده دایه ش براش میخونده و مثلا جن توی دماغشو میکشیده بیرون و تو عالم بچگی فک میکرده که این ورد واقعا جواب میده!توضیح دادکه شکونتولا یه جنیه که پاهاش برعکسه و کسی نمیتونه بگیردش چون اگه رد پاشو دنبال کنه خلاف جهت میره!پرسیدم چرا خلاف جهت دنبال رد پاش نمیرن، گفت چون از اول کار نمیدونن دارن دنبال چه جنی میگردن! عاشق این قصه های اوریجینال شرقی ام!پ.ن: زکامم هم بند اومد!!

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:01

صفحه بندی